تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

هوالشاهد

خیلی وقت است که بجای عادت مالوف گذشته که با قلم و کاغذ می نوشتم مطلبی نمی نویسم. قدیمتر ها خیلی خوب بود. ساعاتی از شب را برای خودم خلوت می کردم و بر صفحه سفید کاغذ از خودم و آرزوهایم می نوشتم. این هفته را مشغول اندازه گیری دامنه سیگنالهای دریافتی از یک فرستنده و ثبت نتایج آن هستم. بر اساس سناریویی که خودم تهیه نموده ام بایستی هر ۱۵ دقیقه یکبار داده ها را ثبت نمایم. این فاصله های ۱۵ دقیقه ایی فرصتی شده بودند برای دوباره نوشتن. بر روی کاغذی که بر روی میز بود می نوشتم و یاد قدیم ها می افتادم. این صفحه کیبورد بد جوری جای خودش را به مدادهای تراشیده ای داده است که روزگاری با ذوق آنها را می تراشیم برای نوشتن.

مهندس پنجاه ساله ای در شرکت هست که مدادهایش را همیشه مرتب می کند و می تراشد. به شوخی می گوید در این شرکت فقط من هستم که از مداد استفاده می کنم. راستش هوس کرده بودم و من هم برای خودم مداد و تراش و پاک کن خریدم و هر از چندگاهی با آرامش و البته کمی ذوق کودکانه آن را می تراشم و شروع می کنم به نوشتن. لذتی دارد با مداد نوشتن...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:36 توسط رضا |

بنام دوست

بالاخره سال جدید هم از راه رسید و الان که این متن را می نویسم ۹ روزی هم از آغاز گذشته است. سال گذشته پر از خاطرات تلخ و شیرین بود. از ابتدای سال که دنبال جدا شدن از محل کار قبلی بودم و کلی درگیری که با روسای قبلی داشتم تا محل کار جدید که کمی خو گرفتن برایم مشکل بود. به هر حال روزگاری بود که گذشت. در سال گذشته دوبار اسباب کشی سنگین شرقی غربی داشتیم. یکبار از شرق تهران به غرب و یکبار هم همین مسیر را بالعکس طی کردیم. خانه کوچک و نقلی هم خریدیم و الان هم در همان خانه مشغول زندگی هستیم. به هر حال خود تغییر محل کار مساله مهمی است. اینکه از محل کار قدیم  با حدود ۹ سال سابقه بخواهی جدا بشوی و به محل جدیدی که به مراتب علمی تر از جای قبلی است بیایی خودش کلی استرس پنهان دارد. اما با وجود دوستان زمان دانشگاه در محل جدید خیلی هم احساس غربت نکردم.

به هرحال خوبی  دنیا  این است که در یک لحظه و زمان باقی نمی ماند. شیرین ترین لحظات و تلخ ترین زمانها می گذرند. دست من و شما نیست ذات طبیعت است. یاد یک شعر از حافظ افتادم که می گوید:

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن      دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

راستی همیشه اینگونه آغازها بهترین زمان برای شروع های نو می باشد. خیلی دلم می خواهد در این آغاز سال جدید برخی از عادتهای غلط را کنار بگذارم و در کنار آن برخی از عادتهای خوب را در خودم رشد دهم. شاید یکی از این  عادتها همین نوشتن روزانه باشد. اینکه بیایم و به اینجا سربزنم و از روزها و روزگارها نوشته های پراکنده ام را بسپارم به دل دنیای مجازی.

کلاسهای دانشگاه هم برقرار است. البته بخاطر مشغله های زیادی که در این دو سه ماهه داشته ام عملاْ احساس می کنم خیلی برای دانشجویان و کلاسها مفید نبوده ام. باید هر چه سریعتر کارها را سروسامان بدهم و به همه امور رسیدگی کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 13:57 توسط رضا |

هوالشاهد

احساس می کنم روزها به شدت در حال گذر هستند و گاهی اوقات دقیقاْ احساس می کنم که جا می مانم. یا سر من حسابی شلوغ شده است و یا اینکه روزها واقعاْ در حال عبوری سریع هستند. دیشب با همسرم تصمیم گرفتیم که بنشینیم  و تمامی مشکلاتی که در زندگی داریم را فهرست کنیم. البته خوشبختانه ما با هم مشکلی نداریم اما احساس می کنیم که باید یک تغییری در زندگی برای بهتر شدن زندگی باید داشته باشیم و در این میان چه چیزی بهتر از همفکری و هم کلامی. من هم دارم فهرستی از تمامی تغییراتی که به ذهنم می رسد را تهیه می کنم. تمام هدف مااین است که خوب زندگی کنیم. شاد باشیم و رشد داشته باشیم. و تمامی اینها باید که در محیط امن و پرآرامش خانه مهیا شود. پس رشد شادی و آرامش از نظر من مولفه های اصلی خانه است. شاید بتوان گفت بقیه موارد هم در همین سه اصل بگنجد.

کارآموزی که داشتم امروز به خیال خودش زرنگی کرد و بدون حضور بنده از مدیر امضای اتمام کار آموزی را گرفت. هنگامی که من رسیدم و می خواست مثلاْ طوری وانمود کند که مجبور شده این کار را بکند خیلی صریح به او گفتم که در مورد کارآموزی و گزارش کار بنده دیگر هیچ مسئولیتی ندارم و بهتر است بقیه هماهنگیها را با همان شخصی که برگه اش را امضا کرده انجام دهد. بههر حال بنده در پروژه دیگر نامی از ایشان نخواهم برد و از گزارشهای ایشان نیز استفاده نخواهم کرد. فقط دوست داشتم به او توصیه ای کنم و آن هم اینکه که به خیال خودش ما را پیچاند و رفت اما در جای دیگر و مراکز دیگر اینطور کار نکند. چون نهایتاْ این خودش است که متضرر خواهد شد. البته باز هم به او گفتم که هیچ گزارشی هم از ایشان نمی خواهم. فعلاْ هم به روی مدیر نیاورده ام تا ببینم بالاخره خودش حرفی می زند و به اشتباهش اعتراف می کند یا نه؟

دیروز رفتم کوی و از بچه ها جزوات را گرفتم. خدا از اساتید دانشگاه مثلاْ صنعتی امیرکبیر نگذرد. هر چه جزوه دکتر راشد را بیشتر نگاه می کردم بیشتر اعصابم خرد می شد. ....

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 16:27 توسط رضا |

هوالشهید

شب عاشورایی با همسر محترمه رفتیم زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی. شلوغ بود و پرهیاهو. دقیقاْ موقع نماز مغرب و عشا رسیدیم. نماز جماعت در مصلی در حال برگزاری بود. به همسرم گفتم من سریع نماز را با اینها بخوانم و بعد برویم زیارت. من رفتم. نماز که تمام شد رفتم پیش همسرم. با تعجب گفت که آمده بود دنبالم اما فقط کفشهایم بود و خبری از من نبود. من هم به شوخی گفتم پس فهمیدی؟ گف : چه چیز را؟ گفتم : آخه من وقتی نماز می خوانم و کفشهایم را در می آورم می روم به عرش و وقتی که کارم در عرش تمام می شود می آیم به فرش. دو تایی کلی خندیدیم. اما من در طول مسیر به همین جمله خودم که از باب شوخی گفته بودم فکر می کردم. یعنی می شود روزی بیاید که من به نماز که می ایستم در عرش باشم و سلام آخر را که می گویم بیایم به همین فرش ...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 10:23 توسط رضا |

هوالشاهد

می دانیم و می دانی که تو نیازی به این نداری که بخاطرت تمام در و دیوار شهرمان سیاه ببندیم و لباس سیاه به تن کنیم.

می دانیم و می دانی که نیازی به اشکها و سوزهای ما نداشته و نداری.

می دانیم و می دانی که شوری بوده و هست و خواهد بود تا ابد. هر جا باشیم و هرکه باشیم. آنگاه که به تو می رسیم نا خودآگاه دلمان می تپد...توشوری هستی جاودانه و حسی هستی از روزها و روزگاران قدیم...تو تمام داشته من و امثال منی...اگر شوری هست و اگر اشکی هست برای خود ماست...برای خودمان است که سیاه می پوشیم...برای خودمان هست که به یاد توایم...اما تو بزرگواری کن و بر ما خرده مگیر.

در این روزها ما را نیز از یاد مبر...سری هم به شهر دل ما بزن و ببین که چگونه در و دیوار دلمان به شیرینی غم تو سیاه شده است....دعایمان کن که همه چیزمان احساس نباشد...اگر قرار باشد در پس ان شور و شیدایی معرفتی در کار نباشد که باختگانی بیش نیستیم...معرفتی هم نصیب ما کن....

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 20:8 توسط رضا |

هوالشاهد

سال ۸۱ که فارغ التحصیل دوره کارشناسی شدم همان برگه معرفی نظام وظیفه ای که داشتم برای رفتن به خدمت وکار کردن کفایت می کرد و برای همین هم دنبال مدرک و ریز نمرات دوره کارشناسی هم نرفتم. ارشد هم که قبول شدم رفتم به آموزش دانشگاه در خیابان ۱۶ آذر و درخواست دادم و مدارکم برای دانشگاه جدید ارسال شد. اما یکی دو هفته پیش لازم شد تا ریز نمرات دوره کارشناسی را هم بگیرم. این بار به خیابان انقلاب و دفتر مرکزی دانشگاه مراجعه کردم. ساعت ۸ صبح که رسیدم نوبت ۱۶۰ به من رسید. در آن هوای سرد بیرون در منتظر بودیم تا شماره ها را اعلام کنند و هر کسی برای کاری که داشت به داخل ساختمان برود. هاج و واج مانده بودم. یعنی دانشگاه تهران با این دبدبه و کبکبه که همه جا پزش را داده بودیم برای یک درخواست ساده باید از ۸ صبح تا ۱۱ در هوای سرد بیرون می ماندیم تا فقط یک درخواست را به کارشناس بدهیم. یعنی برای تحویل دادن فرم درخواست هم باید صف می ایستادیم. اعتراض کردم که خب این فرمها را می تواند همان نگهبان هم جمع آوری کند و تحویل داخل بدهد. گفتند که نه باید خوتان بروید داخل و تحویل بدهید. تا ۱۱ منتظر ماندم تا بالاخره رفتم داخل. از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. در مجموع ۴ یا ۵ کارشناس بودند که باید پاسخگوی تمامی دانشجویان دانشکده های مختلف دانشگاه تهران باشند. شاید یک دقیقه همنشد که مسئول مربوطه فرم را از من گرفت و گفت که با شما تماس می گیریم. یعنی نه شماره پیگیری نه رسیدی...فقط گفتند که تماس می گیریم. از در که بیرون آمدک با بسیاری از دانشجویانی مواجه شدم که از شهریور ماه ۹۰ درخواست داده بودند و تازه با آنها تماس گرفته بودند که بیاید و مدارکتان را بگیرید. من حساب کار دستم آمد و آرام و بی سروصدا آمدم بیرون و حسرتی بر دلم ماند از این همه بی برنامگی و آشفتگی در بزرگترین دانشگاه کشور. یکی از دانشجویان که پس از ماهها مراجعه خسته شده بود با صدای بلند داد می زد که من تمامی مراحل ثبت نام خود در دانشگاهی در بلاد کفر را بصورت اینترنتی انجام داده ام و حالا پس از چند بار مراجعه حضوری به اینجا هیچ نتیجه ای نگرفته ام....

روز چهار شنبه سری به دانشگاه زدم تا وضعیت درخواست را پیگیری کنم. با هزار خواهش و التماس رفتم داخل. پس از کلی پیگیری متوجه شدم که در کمال ناباوری درخواست بنده  هیچگونه گردش کاری نداشته است. سوال کردم چرا ؟ گفتند پرونده ات ناقص است. گفتم: خب اگر ناقص است مگر نگفتید که تماس می گیریم. پس چرا این همه مدت درخواست مسکوت مانده و لا اقل تماسی هم نگرفته اید؟ و دوباره قرار شد بروم تا تماس بگیرند....

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 22:52 توسط رضا |

یا لطیف

این روزها از بس که درگیر کارهای و پروژههای مختلف هستم تنها تفریحی که برای من و همسرم باقی می ماند همین فیلم دیدن است. فیلمی که این هفته دیدیم سعادت آباد بود.

راستش من خیلی اعصابم سر این فیلم خورد شد. به نظر من که خیلی تلخ بود. تلخ بود و پر از حسرت. زوجهایی که در زندگی مشترکشان انگار از همه به یکدیگر غریبه تر بودند. اصلاْ به هم توجهی نمی کردند و جالب اینکه همه سرشان در زندگی همدیگرر بود و از زندگی خود بی خبر. پیش خودم گفتم اگر واقعاْ این نمونه ای از زندگی های مرماناطراف ما باشد که اوضاع خیلی خراب است. به هر حال خیلیها در کنار همزندگی می کنند اما فقط با هم هستند و همین. البته در اینکه فیلم خوش ساخت و یکدست بود که حرفی نیست. از بازی حامد بهداد خیلی خوشم آمد. بقیه هم خوب بودند. جالب اینجا بود که تمام داستان در یک آپارتمان اتفاق می افتاد و در این فضای محدود خوب کار شده بود. اما صحبت اصلی من این است که تا زمانیکه می توان از امید گفت چرا نا امیدی؟

 روز پنجشنبه اصلاْ حال مساعدی برای رفتن به دانشگاه و تدریس نداشتم. همان اول صبحی تماس گرفتم و اعلام کردم که امروز کلاسهای من تشکیل نمی شود. احتمالاْ موجی از شادی تمام  دانشگاه را گرفته است. یاد دروان خودمانمی افتادم. زمانی که کلاس استادی تشکیل نمی  شد پیش خودم کلی برنامه ریزی می کردم که تمامی درسهای عقب مانده را در همان دو ساعت نطلبیده جبران کنم...اما هیچوقت نشد که نشد...

روز شنبه هفته گذشته برای یک پروژه کاری رفتم دانشکده فنی. با یکی از اساتید قدیمی در دانشکده برق قرار داشتم. در حدود۱۳ سال پیش با این استاد درس داشتم و بعد از این همه سال حالا برای پروژه ای پیش ایشان می رفتم. چقدر با این ساختمان قدیمی دانشکده  خاطره دارم. هر بار که چنین فرصتی دست می دهد از قصد یک ساعت زودتر می روم و از قصد یک ساعتی دیرتر می آیم بیرون. فقط به این بهانه که یک سری به تمام دانشکده و تمامی راهروها بی اندازم. در گوشه ای از سایت دانشگاه نشستم. قلم و کاغذ مهیا بود و نوشتم...از گذشته...از روزهایی که همین جاها می نشستیم و درس می خواندیم...

 

+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 11:2 توسط رضا |

هوالشاهد

هفته پیش به اتفاق همسر محترمه رفتیم پای فیلم یه حبه قند.

به نظر من که خیلی فیلم خوب و به درد بخوری بود و خانم همسر تکه کلام خودم را به خودم پس می داد که بالاخره بعد از مدتها یک فیلم خوب دیدیم. وای که فیلم چقدر پر بود از رنگها و نقش و نگارهای خوب. واقعاْ لذت بردم. هم شادی داشت هم خنده داشت و هم غصه و ماتم. هم عشق بود و هم فراق. انگار که دقیقاْ داشت زندگی تک تک ما و خاطره هایمان را از نو برایمان بر روی پرده نشان می داد. آن هم چه نشان دادنی. زیبا بود وزیبا.

برای تمام لحظه ها و سکانسهای فیلم حرفها دارم برای گفتن. صحنه تاب خوردن پسندیده و دست دراز کردن برای سیب...صحنه بازی کردنهای کودکانه...صحنه حرفهای درگوشی و یواشکی...توصیه می کنم اگر هنوز فیلم را ندیده اید زودتر دست بکار شوید و ببنید.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 16:47 توسط رضا |

هوالغفور

احتمالاْ تا الان خیلیها شنیده اند و دیده اند فیلم جدیدی که گلشیفته فراهانی در آن بازی کرده است. راستش من با دیدن بعضی از صحنه ها خیلی ناراحت شدم. یاد فیلمهای قدیمی او افتادم که چقدر بازیهای معصومانه داشت. نسل من نسلی است که  با بسیاری از بازیهای زیبا و ماندگار او لحظات معنوی فراوانی داشته است و حالا احساس می کنم به من ظلم شده است. یعنی به احساس من ظلم شده است. تصورات معصومانه من و امثال من به بازی گرفته شده است. نمی دانم چیزهایی که می نویسم درستند یا نه اما بعضی آدمها در بعضی زمانها وقتی یک سری مراحل خاصی را می گذرانند دیگر متعلق به خود نیستند. اینطور نیست که هر کاری که دوست داشتند بخواهند انجام بدهند. شاید این خودخواهی باشد اما بواسطه شرایطی که برایشان ایجاد شده دیگر شده اند بخشی از خاطرات خوب یک نسل. پس باید مراقب باشند. حکایت ما و گلشیفته هم همین است...

من با دیدن فیلم دروغها مثل خیلیهای دیگر گریبان چاک نکردم که وا اسلاما...چرا حجاب ندارد... و خیلی چراهای دیگر. آنهایی که در داخل هستند و هر روزه می بینیمشان حجاب داشتنشان چه گلی به سر اسلام زده که نداشتن حجاب بخواهد مشکلی برایش ایجاد کند. به نظر من آنقدر در قید ظواهر مانده ایم و مانده اند که اصول انسانی دیگر را فراموش کرده اند....واجبتر از حجاب هزارویک رفتار غلطی هست که دارم و داریم. اما سکانسهای موجود در فیلم جدید دیگر واقعاْ قابل انتظار نبود. از اینکه باید باور کنم حسابی ناراحتم. اینجا سوالی برایم پیش می آید و آن هم اینکه مقصر واقعی کیست؟ هر چند تقصیر اصلی به گردن خود گلشیفته است اما آیا اقدامهای نسنجیده و رفتارهای کور و متعصبانه ما در شکل گیری تک تک سکانسهای بد این فیلم تاثیر گذار نبوده است؟ به نظر من بوده است ...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 12:22 توسط رضا |

هوالشاهد

بالاخره بعد از تمام پیگیریها پروژه را شروع کردیم. دوستانی که قرار بود همکاری کنند را برای جلسه ای دور هم جمع کردم. شرح وظایفی که برای هر کدام از دوستان نوشته بودم را برایشان شرح دادم و قرار شد که با توکل به خدا شروع کنیم. تمام سعی خودم را کردم تا دوستانی که گزینش می کنم مناسب برای کار و پروژه باشند. البته مطمئن هستم که برای ادامه کار نیاز به همکاری و مساعدت تمام دوستان دارم و شاید لازم باشد اصلاحاتی نیز در روند انجام کار داشته باشیم. سعی نموده ام تا با دوستان طوری برخورد نمایم که اگر فکر و ایده جدیدی به ذهنشان رسید به راحتی بیان کنند تا بتوانیم در مورد آن با هم تبادل نظر کنیم.

امروز بعد از مدتها دوباره برگشتم به کار تدریس. نمی دانم چرا به این کار علاقه دارم. از همان زمان دبیرستان درس داده ام تا به الان. با این تفاوت که در چند سال اخیر فقط درسهای تخصصی رشته خودم را تدریس کرده ام. امروز هم سراغ کار درس تخصصی خودم رفتم. کلاس امروز تفاوت عجیبی با کلاسهای دیگر داشت. نه اینکه کلاس یکدست دختران دانشجوی سال دوم بودند برای همین فضای کلاسهای کانون ریاضیدانان جوان و انفورماتیک برایم زنده شد. انگار که خودم هم دوباره هم سن و سال آنها شده بودم. تازه داشت یادم می افتاد که دوران کودکیم طی شده و گذشته است...

برای فردا کلی کار دارم. چند کار را باید بتوان در مدت زمان باقی مانده تا شنبه آماده کنم. باید تمام و کمال و بدون هیچ نقصی تمام آنها را تحویل بدهم.

علی رغم اینکه در این مدت به شدت سرم شلوغ خواهد بود اما در اینجا خواهم نوشت. چون نوشتن را هم خیلی دوست دارم. 

+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 1:26 توسط رضا |